پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - فلسفه و حكمت - فیاض ابراهیم

فلسفه و حكمت
فیاض ابراهیم

٠١ فلسفه، دانشى است كه از يك ساختار جوشيده و به همان ساختار نيز برمى‌گردد؛ پس فهم ساختارى دانشى - اجتماعى - فرهنگى فلسفه بسيار مهم است؛ زيرا فلسفه وسيله‌اى براى رسيدن به حكمت و يك نوع عشق‌ورزى به حكمت است و لذا زمانى كه فلسفه اصالت پيدا كرد، زمانى بود كه وسيله‌اى جاى هدف نشست و وسيله اصالت پيدا كرد.
 ٢. مهم‌ترين حوزه‌هاى معرفتى و دانش بشر، كه حكمت را ترسيم كرده، دين بوده است و زمانى كه بشر از دين فاصله مى‌گيرد و به سوى زبان مى‌رود، از حكمت نيز فاصله مى‌گيرد و فلسفه را محور قرار مى‌دهد؛ يعنى فلسفه يك نوع نقصان بشرى است براى رسيدن به حكمت. فلسفه يك نوع ناتوانى بشر براى رسيدن به حكمت است و شايد ناكامى تاريخى بشر در طول زندگى خودش به گونه فلسفه تجلى يافته باشد. »آنچه را كه فرويد و نيچه به عنوان زندگى‌گرايان ضدفلسفه گفته‌اند«.
 ٣. دين به دنبال حقيقت است و زبان به دنبال واقعيت و لذا زمانى كه حقيقت نمايى پيدا مى‌شود و از واقعيت نيز فاصله گرفته مى‌شود، اسطوره‌هاى بشرى توليد مى‌شوند و اين اسطوره‌ها در قالب زبان بومى و در قالب ادبيات حماسى توليد مى‌شوند و زمانى كه واقعيت‌گرايى  و واقعيت‌نمايى اوج مى‌گيرد و زبان براى اين واقعيت‌نمايى نيز بكار گرفته مى‌شود فلسفه توليد مى‌شود. پس اسطوره و فلسفه اين‌گونه با هم جمع شوند؛ يعنى در زبان محورى جمع مى‌شوند، يكى زبان حقيقت‌نما و ديگرى زبان واقعيت‌نما.
 ٤. دين حقيقت‌نما، يا واقعيت‌نما نيست، بلكه سعى مى‌كند تا از حقيقت به سوى واقعيت روانه شود و اين را بوسيله حكمت انجام مى‌دهد؛ پس بدون حكمت، يا حقيقت‌نماى اسطوره‌اى حاكم مى‌شود و يا واقعيت‌نماى فلسفى، كه »لايغنى من الحق شيئاً«.
 مشكل در رابطه بين حقيقت با واقعيت، يك امرِ روش‌شناختى است، كه به حقيقت‌نمايى اسطوره‌اى و يا واقعيت‌نمايى فلسفى منجر مى‌شود. حال سؤال اين است كه حقيقت با ثبات و واقعيت سيّال، كدام‌يك اصل واقع شود؟
 ٥. حكمت روش‌شناسى حقيقت به سوى واقعيت را تشكيل مى‌دهد و لذا نه حقيقت در اين روش‌شناسى نفى مى‌شود و نه واقعيت، بلكه حقيقت به گونه مطلق بودنش در تحقق خود، روش‌پذير نيست، پس نمى‌توان آن را روش‌شناسى كرد. برعكس، واقعيت بخاطر سيال بودنش نيز روش‌پذير نيست؛ پس حقيقت و واقعيت روش‌پذير نيستند، مگر با تقليل واقعيت به حقيقت و يا حقيقت به واقعيت و اين بزرگ‌ترين مشكل علوم انسانى در روش‌شناسى است.
 ٦. حكمت روش‌شناسى خود را از بينش مى‌گيرد؛ چرا كه حكمت بينش محور است، نه دانش محور. بينش نيز از يك طرف شهودى است، پس به حقيقت مرتبط است و از طرف ديگر بى‌ارتباط با دانش نيست؛ چرا كه دانش مقدمه و زمينه بينش است و از همين باب است كه دين ترغيب به دانش‌آموزى و دانشجويى مى‌كند؛ پس بى‌ارتباط به واقعيت هم نيست. در علوم انسانى، چون دانش، محور و اصل قرار گرفت، لذا دچار مشكل روشى شد و در نهايت دانشِ انسانى تبديل به علوم انسانى شد، كه روشِ علوم تجربى غيرانسانى به خود گرفت.
 ٧. ساختارِ زبانى حاكم با فلسفه كه با جغرافيا پيوند مى‌خورد، ساختار جغرافيايى زبانى، بوجود مى‌آورد، كه ساختار تشكيل دهنده قوميت مى‌دهند، پس فلسفه با قوميت پيوند خورده است كه از زبان‌گرايى، قوم يهود بوجود آمد. تورات به عنوان كتاب مقدس يهود، با تنزل خدا به آن، به جاى خدا مقدس مى‌شود (مخالفت اسلام با سجده در مقابل قرآن) چون خدا در قوم يهود تنزل به »انسان خدا« مى‌شود (انسان، خداى سخنگو با زبان عبرى و يهود پسران خدايند) و دست خدا بسته مى‌شود (يدالله مغلوله) و توصيف تاريخى دين يهود در تورات و انسان‌گرايىِ آن، به روايت زبانى آن تقليل پيدا مى‌كند، كه همان عبرى‌گرايى است و اين زبان محورى يهود و عبرى‌گرايى بر روى زبان يونانى در ارتباطات آتن با اسكندريه تأثير مى‌گذارد و فلسفه قوم‌گراى يونانى در مقابل بربر بوجود مى‌آيد. (توحيدگرايى يهود با تقدس گرايى تورات يا متن محورى همراه است).
 ٨. با آمدن امپراطورى روم، حقيقت‌نماى اسطوره‌اى و خداى ستاره‌اى آن (پيتر يا مرّيخ‌پرستى) و خدايان ديگر در كنار فلسفه، واقعيت‌گرايى يهودىِ يونان، تركيبى نرم‌افزارى براى روم باستان بوجود مى‌آورد، كه قوم‌گرايى آن را تشكيل مى‌داد و عصبيت قومى آن را تقويت مى‌كرد تا بتواند همبستگى امپراطورى پهناور خود را تشكيل دهد و زبان محورى آن را نيز لاتين تشكيل مى‌داد و اين با حكمت‌گرايى مسيحيت دچار مشكل شد (چنانچه سكولارهاى اروپايى علت درونى از هم‌پاشيدگى امپراطورى روم را ظهور مسيحيت و پذيرفتن آن به عنوان دين رسمى دوم بعد از سه قرن توسط امپراطور كنستاتين مى‌دانند) و بعد از يهودگرايى مسيحى و پذيرفتن زبان‌گرايى دينى؛ يعنى لاتين توسط كليساى روم ايتاليايى و جدايى زبان با ارتدوكس و زبان اسلاوى آن، كليساى روم، فلسفه زده شد (اكويناس) .
 ٩. فلسفه‌زدگى ارسطويى كليساى روم آنها را به طرف اومانيسم كشاند و تصويرگرايى جسمانى مسيح و مريم را شكل داد، كه در نهايت به فلسفه‌گرايى قومى كشاند؛ چرا كه اومانيسم، تصويرى بر اومانيسم دكارتى يا ذهنى تبديل شد (من فكر مى‌كنم، پس هستم) و سپس اومانيسم فلسفى توسط كانت و اومانيسم ذهنى و فلسفى با تاريخ پادشاهان و ناسيوناليسم قومى در اروپا جوش خورد و فلسفه غربِ جديد توليد شد.
 ١٠. زبان‌محورى در فلسفه غربى از يونان تا به حال (انسان، حيوان ناطق است) منطق‌محورى يا قواعد زبان‌محورى را ترسيم كرد، كه از منطق ارسطويى مى‌شود و سپس تا منطق شك محور و دستورى دكارت كشانده مى‌شود، كه منطقِ جديد را تشكيل مى‌دهد و هر بديهى‌اى در فلسفه جديد، نفى مى‌شود و بداهت از بين مى‌رود، كه همه از زبان‌محورى برمى‌خيزد، به خصوص زبان گفتارى كه به شدت متنوع و سيال است و تمامى تعيّن‌ها را مى‌شكند، كه در فلسفه غربى در حال عدول از زبان نوشتارى و دستورى به زبان گفتارى مى‌باشند.
 ١١. فلسفه غربى در نهايت زبان‌گرايى به فلسفه تحليلى رسيد، كه خود يك منطق تحليلى است، نه يك فلسفه به معناى مصطلح آن، كه فلسفه تركيبى قاره‌اى را نفى مى‌كند و آن را خيال بافى و وهم بافى مى‌نامد و سپس سعى مى‌كند تا با زبان‌گرايى به ديگر امور بپردازد و آن را فلسفه مضاف، يا فلسفه موضوعات و حوزه‌هاى فلسفى بنامد، ولى در واقع به دنبال منطق و نظام زبانى درونى آن حوزه‌هاى خاص مى‌باشد، مثل فلسفه دين كه به دنبال تبيين گزاره‌هاى دينى و همين گونه ديگر حوزه‌هاى فلسفى بوده است و اين از نفى متافيزيك در دوران كانت شروع شده و به نفى فلسفه و منطق‌زدگى رسيده است.
 ١٢. فلسفه تحليلى آنگلوساكسونى با اين زبان‌گرايى، يا منطق‌گرايى و به يك نظريه‌اى پيوند خورده كه جهانى شدن مى‌باشد؛ يعنى مبنا را بر يك دهكده جهانى و يك نوع ناسيوناليسم جهانى گذاشته‌اند، كه همه بايستى تسليم آن شوند و براى مقدمات آن لشكركشى ارتباطى - رسانه‌اى نرم شروع كرده و سپس آن را با عمليات نظامى و سخت همراه مى‌كنند، ولى حكمت برعكسِ فلسفه به ارتباطات ميان فرهنگى روى مى‌آورد؛ چرا كه خودِ حكمت نيز يك مقوله ميان فرهنگى است، كه در جامعه ديدنِ جهان تجلى مى‌يابد، نه مثل فلسفه كه با تقليلى ديدن جهان همراه است و جهان را در حال تقليل دادن به يك دهكده كوچك است، كه نه تنوّع فرهنگى دارد و نه يك زندگى پرشور، بلكه تكرار تكرار و تكرار و بى‌معنايى است.